تبليغاتX
دستپاچه...!
 

خوب نیست

زشته آدم واسه یه بازیگر گریه کنه..اصن چه معنی داره؟

..

دیشب شب اول قبرش بود..همش داشتم تصور میکردم با همون قدم زدن ها و موهای لخت و "شین" گفتن تیزش جلو نکیر و منکر وایساده داره جواب میده..

از هامون که میپرسن شروع میکنه تند تند قدم زدن و انگشتای جفت دستاشو به نوبت فرو میکنه تو موهاش

از داداش اسد پری که میپرسن آروم میشه، یه لبخند میزنه که دندوناش پیدا میشه و مث همیشه که لبخند می زد بازم چشماش برق میزنه.بعد یه طوری صدای دو رگه شو میاره پایین که نکیر و منکر هم کلمه های آخر جمله رو نمیشنون

از عمو رحیم اتوبوس شب که میپرسن آروم بغض میکنه

اما همش ایستاده..حتی نکیر و منکر هم دوسش دارن..بی خیال بقیه سوالا میشن و ردش میکنن ( به قول خلیلی از روی پل نری میفتی..میگم هوایی ببرند و مفتی)

..

دو شب قبلش خواب دیدم آگهی ترحیم داریوش مهرجویی رو زدن تو روزنامه.

پرسیدم تعبیرش چیه؟

گفتن حالش خوب نیست

گفتم نمیمیره که؟

گفتن نه ولی حالش خوب نیست

ــ حال منم خوب نیست

...

سه روز و سه شب مث یه صاحب عزا گریه کردم..تو حموم..زیر پتو..جلو مانیتور موقع دیدن "بانو"..همش یواشکی

آخه خوب نیست

زشته آدم واسه یه بازیگر گریه کنه..اصن چه معنی داره؟

 

*دیشب هرموقع غلت میزدم و یه کم چشام باز میشد میدیدم دارم فاتحه میخونم

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 12  توسط دستپاچه  | 
 

در اثر فعال شدن آتشفشان لطف رییس جمهور و انتقال دفاتر به محل احداث کارخانه تا اطلاع ثانوی

بــــــــــــــــــــــــــرف پاروووووو میکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم...

چاااااه تخلیه میکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم...

پیرزن خفه میکنیــــــــــــــــــــــــــــم...

دقت کنید ملودی خراب نشه: لاااای ، لای لای ، لا لا لای

..

آقا ما دو هفته پیش کله رو انداختیم رفتیم انقلاب ۳۰۰۰۰ تومن(۴ تا صفر) دادیم هر چی کتاب بود بار زدیم اومدیم..

الآن مث بچه گربه ای که جلوش یه سفره چرب و چیلی پهنه از هول خودمون به هر کدوم از کتابا یه نوک میزنیم (تو ولایت ما گربه ها نوک میزنن شما راحت باش)

چار پنج تا کتاب دیگه تو لیست خریده..روز پدر هم که پیتیکو پیتیکو داره از راه میرسه...

..

مایه تیله تعطیله

..

میگم اگه این پولایی رو که دادم بابت هوو و معادله و اسپاگتی در ۸ دقیقه و ...(روم به دیوار) جمع میکردم سر سال میتونستم یه بی ام و بخرما؟...دروغ چرا جا سوویچی شو

این سوپری دم اداره ازینا بهتر نداشت

..

هی ی ی ی ی ی ی ی ی .. دو هفته پیش کجا بودید ببینید دستپاچه راه که میرفت همین جوری اسکناس از تو جیباش میریخت زمین .. هی ی ی ی ی ی .. (تو ولایت ما توهم عادیه شما راحت باش)

..

همین پریشب که اوضاع خوب بود داشتم به فاطی و صابی و سُمی میگفتم من تریپم هرچه پیش آید خوش آیده.. دفتر تعطیل شه عین خیالمم نیس

 

خدایا من که گفته بودم زبونم هیچ ارتباطی به مغزم نداره

خب غلط کردم گفتم...

..

دنبال یه آهنگ خوب میگردم بذارم اینجا..دوست عزیز مخالفت شما هیچ اثری در اراده آهنین دستپاچه ندارد.

منتها دو تا مشکل کوچیک داریم (مخالفاش هورا بکشن) فعلآ نه آهنگه رو داریم نه یه سایت واسه آپلود

..

*حلول ام بی سی پرشیا را به عموم علافان پارسی زبان تبریک و تهنیت عرض میکنیم.وی وااااااا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11  توسط دستپاچه  | 
 

جهان هولوگرافک رو میبندم سرمو میذارم رو میز...

پس درست فک میکردم ماهایی که تو این دنیا زندگی میکنیم یه سایه ای داریم تو یه دنیای دیگه... درست مث خودمون...یعنی آدم واقعیه همون سایه اس و تجسم اعمال اون سایه هه میشیم ما... هوم! ذوق میکنم میبینم دنیایی که قبلآ با حسم بهش رسیده بودم حالا <بوهم > داره با فیزیک کوانتوم ثابتش میکنه..این یعنی احساس چند هزار سال جلوتر از علم و عقله...

 

از مکه که اومده بودم هر کی میگفت چطور بود میگفتم مث آلیس در سرزمین عجایب...همه چی زنده س...سنگ کعبه...پنکه ها...باد...اشک چشم

بوهم میگه "چیزی که این جهان جدید را فریبنده می ساخت این بود که همه چیزش برخلاف عقل سلیم مینمود.بیشتر شبیه سرزمینی سحرآمیز بود تا ادامه جهان طبیعی.نوعی قلمروی آلیس در سرزمین عجایبی که در آن نیروهای رازآمیز به مثابه چیزهای عادی قلمداد شده و هر امر منطقی را وارونه کرده بودند."

میگه تمام این دنیا یه هولوگرام بزرگه که ما هم جزئی از اون هستیم..یعنی تصویر واقعی ما باید چیز دیگه ای باشه

...

با همه اینا بوهم یه چیزای دیگه هم میگه که معنی اش اینه که دنیا خیلی خیلی شلوغ تر و بزرگ تر و پیچیده تر از اونیه که تو ذهن کوچیک دستپاچه جا بشه

تا وقتی دنیا کوچیک و ساده و خلوت بود ، خدا هم هم قد دستپاچه بود..ولی حالا خدا خیلی خیلی بزرگ و پیچیده ست و سرش شلوغه..واسه خدا من الآن کجای دنیام؟

پوووف...از همین ِ فلسفه بدم میاد..آخرش همیشه به این ختم میشه که من واقعآ کجای دنیام؟

اما ازعرفان خوشم میاد چون همیشه به این ختم میشه که فقط منم و خدا..یه جای خلوت و نمیدونم چرا تاریک..بعد تا صبح میشینیم با هم حرف میزنیم..این خلوتی اش کیف داره

..

سرمو از رو میز بلند میکنم ..میگم خدایا گیج شدم..چرا یهو رفتی اون بالا انقدر دور شدی؟جدی چطوری دنیای به این پیچیدگی رو آفریدی؟جهان زیراتمی..نظم مستتر و نا مستتر..

دست هولوگرافیکشو میاره پایینو خرت و پرتا رو میزنه کنار..میشینم کف دستش و با هم میریم بالا...یه جای خلوت و نمیدونم چرا تاریک..

با لبخند میگه: بی خیال! اون قسمتش مربوط به منه..از خودت بگو

 

 

********

محتویات مغز من الآن یه چیزی در این حده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 13  توسط دستپاچه  | 
 

دیدید آپدیت گشت؟!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هو هو هو هو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 17  توسط دستپاچه  | 
 

 

                                   این مکان به زودی آپ دیت میگردد...حالا میبینید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 17  توسط دستپاچه  |