تبليغاتX
دستپاچه...!
 

به مامانم اینا میگم حالا که دارید میرید مکه توروخدا این سوغاتیای منو زود بخرید...می ترسم بعد از

اعمال حج ملکوتی بشید پشت پا بزنید به مال دنیا...!

 

*چرا من همیشه باید موقع تایپ کردن این دکمه ( ل ) رو با ( J ) اشتباه بگیرم...؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 10  توسط دستپاچه  | 
 

صدای قار و قور شکمم کلاسو ورداشته...به صابره میگم : یه شکلاتی چیزی نداری من بخورم؟ مُردم

از گرسنگی...

صدای قار و قور شکمش بلند میشه، بعد با مظلوم ترین قیافه ممکنه میگه : نه به خدا...اگه داشتم حتمآ

خودم می خوردم!

 

هی...!

رفیقم رفیقای قدیم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 21  توسط دستپاچه  | 
 

هواپیما و نقص فنی....

پرواز و حماقت.....

سقوط و شهادت....

 

این روزا اسم حماقت شده شهادت.....

 

....و این داستان ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 16  توسط دستپاچه  | 
 

((...ای راننده اتوبوس های جوانی که به دیدن دخترکی کوله برپشت حس دخترکشی تان گل میکند...

  مپندارید که نگاه و لبخند معصوم دخترک از نهایت خوش تیپی شماست...آگاه باشید بلیطی باطل شده

   در دست دارد،همانا شما فریب خوردگانید..!))

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 18  توسط دستپاچه  | 
 

با دهن پر داشتم قرمه سبزی می خوردم ، گفت : انقدر خوشم میاد شبیه فُک میشی....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 8  توسط دستپاچه  |