تبليغاتX
دستپاچه...!
 

وقتی یه رابطه دوستی برام سطحی میشه ،طرف مقابلم عمیق تر بهش فکر میکنه.

مثل این میمونه که من سر ِ طناب رو شل کنم و اون برای اینکه سقوط نکنه طناب رو محکم تر بچسبه.

آدما این جورین....محتاج کمی بی محلی.

 

*این پُست مخاطب خاص نداشت!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 10  توسط دستپاچه  | 
 

تو هیریویری انتخاب واحد که دارم پله ها رو  شش تا یکی بالا پایین می کنم مریمو میبینم که خوش

خوشان از پله ها میاد پایین....میگه نمره هاتو گرفتی؟... می گم آره... می گه چند؟ ....می گم یه ۱۴.۵ ،

یه ۱۹،با یه ۷.۵ ناقابل...میگه اون ۱۹ واسه چی بود؟ ....میگم  توسعه.... با پوزخند میگه فکر کردم تنظیم

بوده...! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 20  توسط دستپاچه  | 
 

با قد و قواره اندازه گُنگشت از تو قاب تلوزیون میگه: من اومدم تا نشون بدم ما بچه های نسل سوم

هنوز امام رو فراموش نکردیم...هنوز انقلاب رو فراموش نکردیم...

 

 تقارن عبارت " نسل سوم" با کلمه " هنوز"  گوشه لبامو به سمت چشمام منحرف می کنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 20  توسط دستپاچه  | 
 

اون روزی نتیجه کنکور دانشگاه آزاد اومد ، معلوم شد که دوستم یه رشته بیخود تو شهرستان اونم پاره

وقت قبول شده...طفلکی خودشو انداخته بود تو بغلم و زار زار گریه میکرد که حالا من چی کار کنم؟جواب

بابا مامانمو چی بدم؟ این همه خرجم کرده بودن...

طبیعتآ توی یه همچین موقعی باید دلداریش می دادم...گفتم: آخه عزیزم چرا خودتو ناراحت می کنی؟

یه مقایسه کن...ببین داداشت هم که صنعتی شریف  قبول نشده که؟ پیام نوره.... اون یکی داداشت هم

که دیپلمه...پس تو چرا انقدر از خودت توقع داری؟!!!

بعد از ۳۰ ثانیه  مغزم آنتن داد : خب........چیزه..........اِمممممم........میوه ات رو بخور عزیزم سرد میشه!

 

*تنها حُسن حرفم این بود که یه چند ثانیه ای خشکش زد و گریه اش بند اومد...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 20  توسط دستپاچه  |