۱ـ کیک رو میگیرم دست راستم....شیر کاکائو رو هم میگیرم دست چپم...همین جوری که دارم دنبال
صندلی میگردم تا بشینم کیک دست راستمو چند بار تکون میدم و دهنم رو باز می کنم تا به قوطی شیر
کاکائو گاز بزنم...
۲ـ خیلی تشنمه...می رم آشپزخونه یه ظرف از تو ظرف ها بر میدارم میگیرم زیر شیر آب...تا میام آب
بخورم میبینم به سبک اجدادم یه کاسه گرفتم دستم...
کلآ حال می کنم با خودم...سوتی هام از نظر شکل و محتوا دارن به حد اعلا می رسن !
جدا از شیرین کاری های رنگ و وارنگ من ، آی سوتی میدن این گوینده های تلوزیون...آی سوتی میدن
...هلو :
" اعضای ملّی پوز ِ تیز ِ....ملّی توز ِ ....ببخشید، اعضای ملّی پوش تیم پیروزی..."
* بعد یه همچین سوتی هایی تا یه هفته شارژم!
دستپاچه تو سلف دانشگاه نشسته و داره با تربچه (وبلاگ نویس منقرض شده)گپ میزنه که دینگ دینگ
مریم sms میزنه:"عزیزم،ببخشید مزاحمت شدم،گوشیم گم شده،میشه یه زنگ بزنی ببینم کجاس؟
مرسی؟"...دستپاچه گجت وارانه به ماهیت sms شک میکنه...آخه مریم از این اتیکت متیکتا سرش
نمیشه...! به هر حال مرام حکم میکنه که به دوستش کمک کنه...پس شماره مریم رو میگیره...مریم
no response ئه...دستپاچه دوباره سعی میکنه...این بار نت ورک بیزیه....دستپاچه شهادت طلبانه تلاش
میکنه و بعد از ۷-۸ تا بوق مریم جواب میده: الو؟
دستپاچه بی معطلی میگه: پیدا شد؟ کجا بود؟
قهقهه ناجوانمردانه مریم خانوم دستپاچه رو به شدت متعجب میکنه...
مریم هرهر میخنده و دستپاچه بیشتر تعجب میکنه...
مریم قاه قاه میخنده و دستپاچه دیگه عصبانی میشه: چه مرگته تو؟
بمریم با لحنی عاقل اندر سفیه میگه: آخه ابله! اگه گوشیم گم شده بود چطوری برات sms زدم؟
ا ِمم...خب....قیافه دستپاچه شبیه pat&mat میشه...!
*sms با ربط:
می دونی فرق تو گاو چیه؟...شوخی کردم بابا ناراحت نشو...هیچ فرقی ندارید!
پس کيفي منجق دوزي و بس بزرگ به دست دخترک داد و گفت اين است آن تحفه….دخترک را برق 3 فاز از کله بجست که يا اُمٌي اين همان کيف نيست که مادرت از سفر فرنگ بهر سوغات آورده بود؟
مادر درحاليکه فرزند را به زور راهي مکتب خانه همي کرد زير لب با خود بگفت: همان است،اما من کيف بدين بدترکيبي هيچ نيندازم که مرا کلاس بسي بالاست…تو ببر و به استادت ده…(ومادر هيچ ندانست که دلبندش چونان ضبط صوت خبرنگاري همه حرف ها همي ضبط نموده و باز پس دهد!)…
****
باري... در کلاس درس که همه طفلان تحفه هاي خويش بر ِ استاد همي بردند، دخترک نيز از جاي بشد و کيف منجق دوزي مادر را به دستان استاد همی سپرد...استاد که از نهايت ذوق مرگي فادر به تکلم نبودي، نفس زنان بگفتي:"...اي موش تو را بخورد...تو از کجا دانستي که مرا بند کيف پاره بگشته و زه وارش همي دربرفته و بسي خيط است که کيف خويش در خيابان بدست گيرم؟..."
دخترک از نهايت صداقت و پخمگی و ايضآ يولي ، درحال جواب بداد که :" خانم اجازه ! مال مامانم بود گفت من نميندازم،بده معلمت."
****
و چون در راه بازگشت از مکتب خانه قصه را بر ِ مادر شرح بداد مادر دو بامبي بر سر خويش کوفت و ناله کنان فرياد برآورد که: بارالها اين چه فرزند آي کيو مَلسي است که سپردي به منش؟!
و پس از ساليان دراز از آن ماجرا دخترک را هنوز سکه نيفتاده که چرا در آن روز، رخ استاد چونان پيراهن تيم پرسپليس بگشت؟...آيا؟
۱ـ کلاس در سکوت محضه...طبق معمول امتحان داریم...همه مشغول حساب کردن هستن...سمیه
یادش رفته ماشین حسابشو بیاره ، در نتیجه یا آویزون بغل دستیش میشه یا با انگشتاش حساب میکنه!![]()
* * * * *
۲ـوقت امتحان تموم شده...استاد میگه برگه ها بالا...سمیه هم چنان داره حساب می کنه...استاد
سمیه رو تهدید میکنه که برگه اش رو نمیگیره...سمیه هم چنان داره حساب می کنه...استاد جدی جدی
داره تهدید می کنه... سمیه بالاخره معنی تهدید رو درک میکنه...استاد عصبانیه
...سمیه التماس
میکنه
...استاد ناز میکنه...سمیه باز التماس می کنه
...استاد از خر شیطون میاد پایین...
* * * * *
۳ـ ده دقیقه بعد...
سمیه به مدت ۱۰ دقیقه تموم داره برگه هاشو زیر و رو میکنه...هی میگرده...هی میگرده...هی میگرده...
دستپاچه: سمیه چی کار میکنی؟
سمیه(خونسرد): نیست...هر چی میگردم نیست.![]()
دستپاچه:چی نیست؟
سمیه(با خنده):ورقه تقلب مو دادم دست استاد!![]()
سمیه و دستپاچه :![]()
![]()
![]()