تریپ اینایی هستن که تا بهشون میگی یه خاطره خوش تعریف کن میگن" والا خاطره انقدر زیاده که نمیدونم کدومشو تعریف کنم."؟
قضیه دستپاچه اس.میگه والا انقدر سوتی زیاده که نمیدونم کدومشو تعریف کنم؟!
ولی خداییش یه سوتی داشتم امروز اوریژینال!
یه نکبتی* هست تو شرکت پیمانکار که میاد اداره ما چک ها رو میگیره و کارای بانکی رو انجام میده...
سر و کارشم همیشه با منه...یَک آدم عُنُقیه** که دومی نداره...از همون روز اول زدیم به تیپ هم...البته
نه علنآ...جنگ سرده...مثلآ وقتی اون میخواد حال منو بگیره میگه به آقای نوروزی(یه بدبختی که قبلآ جای
من مینشست) سلام برسونین بعد بدون خدافظی عین گاو کله رو میندازه میره بیرون...
منم دفعه بعد که خواستم حالشو بگیرم، واسه یه دونه چک بی اهمیت ۲۰ تا امضا و ۳۸ تا رسید ازش
میگیرم تا به هن و هن بیفته...البته سلام علیکامون کاملآ محترمانه اس...با یه لبخند تا بناگوش که
فلسفه باز شدنش فقط نشون دادن دندونای براق و تیزه! آهان! یه ژستی هم داره که بدجوری رو اعصابه.
وقتی می خواد از اتاق بره بیرون مث این مانکن ها رو پاشنه پاش میچرخه بعد میره بیرون..آی دلم میخواد
لیز بخوره پهن شه رو زمین...آی دلم می خواد!
خلااااااااصه...
خبر مرگم امروز اومدم از جلو در آبدارخونه رد شم دیدم یه بوی خوبی میاد...همون جا جلو در آبدارخونه
همکارمو دیدم..پَک و پوزمو عین بوشوگ جمع کردم بعد با چشمای لوچ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم
چه بوی خوبی میاد.(مرده شور این دلقک بازی رو ببرن!)با همون چشای لوچ برگشتم تو آبدارخونه رو نگا
کردم! چشای خوشگلم رو دکمه کت اون یارو الدنگه ثابت موند...تا زاویه انحراف چشام به حالت اول برگرده
خیس عرق شدم...تو آبدارخونه منتظر نشسته بود تا کارش را بیفته...یه عطری ام زده بود که نگو ...آی
ضایع شدم...آی!
=====================
*شرمنده ولی صفت کاملآ برازنده ایه.
**اگه زن و بچه مردم از اینجا رد نمیشدن اون کلمه ای رو که دوست داشتم مینوشتم.
(( ای کسانی که در بلاگ اسپات سکنی گزیده اید ، مپندارید فراموش شدگانید .درب های نظردانی تان
را تعمیر بنمایید همانا شما رستگارانید))
یه سری چیزا هست تو زندگی که با گذشت زمان تبدیل به کُد میشه. یه آهنگ،یه فیلم،یه جمله،یا حتی
یه ژست با نمک. یعنی یه مینیمال میشه تو ذهنت...بعدِ ده سال هم که برگردی باز همون حس رو بهت
میده که بار اول داشتی.
مثلآ اگه یکی هر چقدرم زور بزنه و بخواد احساس عاشقونه اش رو برات تشریح کنه انقدر اثر نداره که اون
تیکه love story که آقاهه داد میزنه:She fills my heart ... With very special things روت اثر میذاره.
یا مثلآ یه اضطراب شیرین رو فقط آهنگ Waiting for Tonight میتونه برات ترجمه کنه جون اون موقع که
اونو گوش میکردی همچین حسی داشتی.
اصلآ بعضی چیزا رو نباید توضیح داد.اگه برای توضیح دادنش دنبال کلمه بگردی حس اون مطلب از دست
میره...دقیقآ مث همین پست.
پیدا کردن آدمی که باهات کد مشترک داشته باشه خیلی مهمه...اما وقتی پیدا کردی زندگیت میره رو دور
تند...همون قضیه ف و فرحزاد...خلاصه کلی کیف میده...احتیاج به حرف زدن نداری...یه کد میدی و تموم.
یه مدته بکی از اون "کد مشترکا" رو پیدا کردم...فاطمه.
تصور کنید یک عدد دستپاچه رو پشت ویترین مغازه با دماغ چسبیده به شیشه و فک کش اومده...
حالا یه فلاش بک می زنیم میریم تو گذشته (اینجا دیگه تصویر سیاه و سفید میشه).
بازم دستپاچه رو میبینیم (در ابعاد کوچیکتر، قد یه گنگشت) که با دماغ چسبیده به شیشه و فکّ کش
اومده داره تو ویترینو نگا میکنه...از سمت راست تصویر یه دستی میاد تو کادر و دست دخترک رو میگیره و
میکشه و با هم از کادر خارج میشن.
از فلاش بک میایم بیرون(تصویر رنگی میشه)
دستپاچه با همون حالت ترحم برانگیز گذشته یه آهی میکشه و با حسرت تو مغازه رو نگا میکنه.
تصویر تار میشه و دوباره میریم تو فلاش بک!(تصویر سیاه و سفید)
باز هم دستپاچه رو میبینیم با دماغ چسبیده به شیشه و فک آویزون...این بار یه کم بزرگتر شده...از
سمت راست تصویر یه دستی میاد تو کادر و دست دخترک رو میگیره و میکشه...اما دخترک مقاومت
میکنه و میگه: " مامانی من از این کفشا می خوام"...صدای مامانی رو تصویر پخش میشه که: "من که
همین ۲ ماه پیش برات کفش خریدم.نمی خواد." قیافه دخترک شبیه بچه گربه های ملوس میشه و میگه
" آخه اون مال قبلآ بود،اینو می خوام واسه عید."
(کلوزآپ از صورت مامان که میگه):"آدم که نباید همیشه شب عید خرید کنه،هر وقت احتیاج داشتی برات
میخرم." ...(یه نمای دو نفره ازدستپاچه و مامانش)...دخترک همون جوری که دستش تو دست مامانشه
و داره با سنگریزه های زیر پاش بازی میکنه زیر لب میگه "آخه خرید عید یه چیز دیگه اس"
(تصویر تار میشه و بر میگردیم به زمان حال)
بازم یه دستی میاد تو کادر و دست دستپاچه رو میگیره و میکشه...دستپاچه یه دفعه از تو فکر میاد بیرون
و از کَت و کول مامانش میره بالا که "توروخدا از اینا برام بخر؟"...مامانش یه اخمی میکنه که:" د ِ؟ خرس
گنده...بیا بریم بینم" بعد دست دستپاچه رو میکشه و از کادر میرن بیرون...ولی صدای معترضانه دستپاچه
رو تصویر پخش میشه که "بابا آخه من به کی بگم؟ من خرید شب عیدو دوست دارم...اصن نمیخوام تو
سال هیچی برام بخری ، همین یه شب عید رو بخر حسرت به دل نمونم...حداقل بذار یه آدامس بخرم"
صدای دستپاچه کم کم محو میشه و دوربین زوم میکنه رو ویترین مغازه....دست فروشنده میاد تو کادر و
یه چیزی از تو ویترین بر میداره...تصویر روی فضای خالی ویترین ثابت میشه و تیتراژ میره بالا و آهنگ
محزونی پخش میشه.
*نکته مهم این فیلم کوتاه این بود که این تصویر "دماغ چسبیده به شیشه" حدود ۲۱ ساله که داره ریپیت
میشه و منجر به این مساله اساسی شده که دماغ بازیگرمون یه نموره پت و پهن شده!
۱.عجیب یاد این اس ام اسه افتادم:
" یه روز آقا گاوه میفته دنبال خانوم گاوه...بعد خانوم گاوه بدو بدو از دست آقاهه فرار می کنه ...اما خب
آقاهه هم که کم نمیاره،گوله می دوه دنبالش...خلاصه خانومه بدو آقاهه بدو...بالاخره خانومه می پیچه تو
کوچه بن بست .میبینه راه فراری نداره جیغ میزنه :آخه چی از جون من می خوای؟
آقا گاوه با یه صلابت خاصی میگه: "مآ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ چ !
به من چه خب؟ فکره دیگه ، خودش میاد...
۲. ــ ببخشید خانوم یه مقنعه مشکی می خواستم
: بیا دخترم بیا از اینا ببر...نخ کاشانه...عالیه...من خودم از اینا بردم...خنک...سبک...
ــ چیزه...آخه من نخ بروجرد می خوام...
: نــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! چی چی نخ بروجرد؟...بیا از همینا ببر...خیلی بهتره
ــ آخه...
:آخه نداره...ارزونترم که هست (اکه هی! لا مصب دست گذاشت رو نقطه ضعفم)
"یه ساعت بعد تو خونه"....
ــ مامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان...این که پاره اس که؟!

۳.به جّان خودم...به جّان خودم اگه یه بار دیگه بشینم دو ساعت تایپ کنم بعد همه اش بپره میزنم ،
می زنم...
می زنم ....
هیچی دیگه...هیچ غلطی نمیتونم بکنم.
۴. یکی می گفت هر وقت خواستی شرّ کسی رو از سرت وا کنی بدهکارش کن!