۱.دستپاچه خسته و کوفته میرسه خونه و یهو یادش میفته "اکه هی...گوشیم جا موند شرکت"...اما بعد به خودش میگه بی خیال بابا...
۲.دستپاچه میره پای کامپیوتر و میبینه دیروز تو آفلان هایی که فرستاده یه گند خیلی باحال زده...یه کم اخماش میره تو هم ولی بعد به خودش میگه بی خیال بابا...
۳.دستپاچه یه نگا به ساعت میندازه و میبینه ۵:۳۰...شنبه امتحان داره و هیچی نخونده...اما به خودش میگه بی خیال بابا و میره نیم ساعت چرت بزنه...
۴.دستپاچه چشماشو وا میکنه میبینه ساعت ۱۰:۳۰ شبه و قاعدتآ هوا تاریک شده...بعد به خودش میگه "ما که تا حالاشو خوابیدیم،بقیه شم می خوابیم...بی خیال بابا..."
۵.دستپاچه ۶:۳۰ صب از خواب پا میشه...بعد از ۱۳ ساعت خواب یه نموره تنش کوفته اس...یادش میاد دیشب خواب خرس و مار و چند تا جک جونور دیگه دیده... بعد به خودش میگه "کابوس بود...بی خیال بابا..."
۶.از کنار تراس رد میشه یه منظره اوریژینال میبینه...دنبال دوربینش میگرده اما باطری نداره...با خودش میگه بیخیال...میره سراغ گوشیش...حافظه ش آنتن میده که گوشی تو شرکته...مجددآ با خودش میگه بی خیال...بعد داد میزنه بابااااااااااا..گوشیتو بده عکس بگیرم:

۷.شرکت امروز خالیه...مدیر و جفت همکارای اتاق بغلی ماموریتن...دو تا نامه رو میزه که دستپاچه به خودش یادآوری میکنه که بی خیال و میره تو آبدارخونه تلویزیون تماشا کنه...
۸.خب سریال تموم شد و حالا دستپاچه باید بره خونه...تو راه میبینه پول تو کیفش نیس...طبق روال عادیه برنامه میگه "ما که داریم پیاده میریم...بی خیال بابا"
۹. ۲۴ ساعت بی خیالانه سپری شده و کم کم دستپاچه داره آنتن میده نه درسی خونده و نه کاری انجام داده و نه پولی داره و نه باطری و غیره و ذالک...اما با خودش میگه "عجب حالی داد".
*کماکان برای تعمیر کامنتدونی بینگالا پول جمع می آوریم!
نوشتن را به خاطر بسپار
وبلاگ مردنی است....*
*شاعره فهیمه فخیمه ، بی بی دستپاچه وبلاگ نویس ..سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی میلادی!
روز اول:

خدای من...خدای خوب و مهربون..میشه یه خانوم کلاغه خوشگل از آسمونت بفرستی پایین؟...به خدا نیتم خیره...سفید شم اگه نظر بدی داشته باشم...
روز دوم:
"آقا کلاغه اومد سر جای همیشگیش بشینه که یهو دید یه خانوم با کلاس نشسته همونجا.دهنش باز موند":

نـــــــــــــــــــــــــــََـَــــــــــــــــــه؟...ینی آره؟...چیزه..امم...خانوم محترم شما پیشنهاد شرافتمندانه منو برای ازدواج قبول میکنین؟
خانومه: خب آخه من شما نمیشناسم.ما باید بیشتر با هم آشنا شیم
آقاهه:اوه خدای من شما چه خانوم باهوشی هستین..منم دقیقآ نظرم همین بود...ببینید،مثلآ من به آواز خیلی علاقه دارم...صدامم بد نیس..گوش کنین:

قا ا ا ا ا ا ا ها ها ها ها ها هار....یا ها ها ها ها قا ا ا ر....
خانومه(با خجالت): وای..شما چه صدای قشنگی دارین...
آقاهه(هیجان زده): جدی میگید؟..خی راستشو بخواید قراره با شجریان یه البوم دو صدایی بدیم بیرون و ...(خانومه یه نگا به خورشید میندازه و میگه):
اوا خاک عالم...آقا بزرگم الآنه که بیاد دنبالم...نباید ما رو با هم ببینه..فردا همین جا همین ساعت
"بعدشم پر زد و آقاهه رو گذاشت تو خماری"

روز سوم:
"داشتن با هم درباره آینده و اسم بچه ها حرف میزدن و اقاهه میگفت زن باید با رخت سیا بیاد خونه شوهر و با همون رخت سیام بره بیرون...خانومه میگفت بیا تو مغازه آقام کار کن و آقاهه میگفت مرد باید نون پر و بال خودشو بخوره که یهو صدای هوارکشی اومد"

خانومه:اوا قلبم ریخت...صدای چیه؟
آقاهه: نمیدونم بذار ببینم ..(خب البته من و شما هم بودیم بعد دو روز کلی با هم رله شده بودیم چه برسه به دو تا دونه قلاق)
.
.
.
"اقا کلاغه یه نگا انداخت پایین و برق سه فاز از کله ش پرید":

"خانومه خودشو جمع کرد و زیر لب گفت":ووووووی...این دیگه از کجا پیداش شد؟
نگو یه سرباز جان بر کف پریده وسط چرتشون...منتها نمیدونم از این خانوم کماندوها بود یا از اون اقا کماندوها...خب میدونید؟کلاغا همشون تیپ مشکی میزنن،اینه که تشخیص یه کم مشکله

منکراتیه:آهااااااااااای کلاغ سوسولا...چه غلطی میکنین؟
"آقا جاتون خالی شادوماد قاطی کرد" : به تو چه؟...آدم(کلاغ) به نامزد خودشم نمیتونه نگا کنه؟
(اینجا خانومه لپاش از خجالت گل انداخت ولی چون سیا بود معلوم نشد)
خلاصه درگیری لفظی بین منکراتیه و آقا کلاغه در گرفت..خانومه هم اومده بود جلو هی میگفت آقا کلاغه ولش کن..بیا بریم...

آقا کلاغه همچین غیرتی:خانوم شما بفرلما اون ور خوب نیس..من خودم حلش میکنم..
خانومه:وای اقا کلاغه من به شما افتخار میکنم
آقاهه:چاکرتیم
خانومه:مواظب خودت باش
آقاهه:فدات
منکراتیه:آهای...ما اینجا کشک نیستیم شما اینجوری دل قلوه بدینا؟
خانومه:امشب با آقا بزرگم صوبت میکنم
آقاهه:نوکرتیم...موهاتو بکن تو نامحرم میبینه
منکراتیه: هوی...با شماهام
اقاهه:دهه...چی میگی تو؟
خانومه:ولش کن آقا کلاغ جونم...میگما؟شما خیلی مردین
آقاهه:کوچکتیم...خاک زیر پاتیم...بند کفشتو وا کن نفس بکشیم...
خانومه:...
آقاهه:...
.
.
.
خلاصه اون روزا به خیر گذشت و خانوم و آقاهه النکاح السنتی شدن و حالا هم صب تا شب میان رو پشت بوم خونه رو به رویی هواخوری دو نفره.
*میگم بیاید پول بذاریم رو هم بدیم این بنده خدا جاکامنتی شو درست کنه
** میگم بیاید بازم پول بذاریم رو هم بدیم این بلاگرولینگ از تو کما بیاد بیرون
***میگم بیاید پول بذاریم رو هم نه بدیم این بنده خدا ،نه بدیم بلاگرولینگ...پا شیم بریم شهر پترا تو اردن.میگن شبا صدای جن ازش میاد بیرون!
تو تاریخ همیشه عارفانه ترین حرف ها با ملحدانه ترین کلمات بیان شده ان:
حافظ..سهروردی..خیام..منصور حلاج
همیشه هم حرف ملحدایی که عارفانه حرف میزدن به کرسی نشسته.
دنیای ما مث آیینه ایه که همه چی رو از اون دنیا تو خودش نشون میده.منتها برعکس.
سهروردی و منصور و حافظ درست عکس آینه عمل کردن.
مث خواب...هر چی تو خواب میبینیم، تعبیرش برعکسه. تعبیر مردن ،عمر درازه . تعبیر گریه، شادیه.
تعبیر عروسی، مردنه.
شایدم وقتی خواب میبینیم داریم واقعی زندگی میکنیم و الآن خوابیم.
منصور و سهروردی فهمیده بودن که خوابن.