تبليغاتX
دستپاچه...!
 

ــ چشام بستعس!*

 

                                                 **************

* هموطن سریال ببین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 16  توسط دستپاچه  | 
 

آقا این قضیه ژن و ارث و اینا که میگن خیلی هم بی ربط نیستا؟ (صرف نظر از مورد آی کیو)

مثلآ من تا حالا فک میکردم رکورد سوتی و تو در و دیوار خوردن مال خودمه..البته یه چند روزیه از توهم اومدم بیرون..یعنی اگه من بشینم تا اخر عمرم روش های جدید سوتی دادن رو اختراع کنم هنوز ۲۰ سال از اهل بیتم عقبم.

بزرگترین تلاش من برای ایجاد یه فضای کمیک مال ۷ـ۶ سالگیم بود که با نگین مسابقه دو گذاشته بودم..خط پایان در خروجی ساختمون بود..یک دو سه شروع کردیم به دو...بدو...بدو...بدو...بدو...باریکلا...تو میتونی...چیزی نمونده...یالا...

و لحظاتی بعد نگین از در رد شد و من مث مگس پخش شدم رو لنگه بسته در شیشه ای.

**

البته این آخرین تلاشم نبود..یه بارم تو راه مدرسه پاشنه کفشم در رفت رفتم هوا بعد مث توپ پینگ پنگ بنگ بنگ خوردم زمین..نکته اینجا بود که سراشیبی بود یه ۲ متری هم با نشیمنگاه سر خوردم تا رسیدم دم خونه مریم اینا..فک کن..جلو اون همه مغازه دار..

**

با وجود این من هنوز نتونستم به رکورد افسانه ای خونوادم برسم.

مثلا پدربزرگم مآمور فرودگاه رو گیر میاره کلی گرد و خاک میکنه که وقتی جا واسه راه رفتن نیست برای چی ماشینا بیان تا دم پله ها پارک کنن آخه؟

چند دیقه بعد که مآموره متنبه شده میاد جلو یه ماشین تازه از راه رسیده رو بگیره. پدربزرگم همین جور بی محل یه نگا میندازه ، یهو هول میکنه میپره جلو : " اِه! اقا ول کن پسر خودمه "

**

تازه اون جوکه که یارو میره تو لاین مخالف میگه یکی که نیست هزار تاس واسه شماها جوکه واسه ما خاطره س..همین مامان خودم بوده..با ۶۰ تا سرعت!

**

بعد تازه ماجرای اینکه ما یه سال منتظر کارت ملی هامون مونده بودیم این بود که بابام مدارکو به جای صندوق پست انداخته بود تو پست برق..یه سال گذشت تا اعتراف کرد..

**

اینه که میگم قضیه ژن و اینا خیلی هم بی ربط نیست..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 17  توسط دستپاچه  | 
 

یاستین گوردر یه جمله باحالی داره که هم تو "راز فال ورق" آورده هم تو " دنیای سوفی"..یه چیزی تو این مایه ها که:

اگه مغز آدم انقدر ساده بود که میتونست کشفش کنه حتمآ انقدر احمق بود که هیچ وقت نمیتونست کشفش کنه...مث یه کرم خاکی که هیچ وقت نمیتونه بفهمه مغزش چه جوری کار میکنه

*همین جور یهو یادم افتاد عمدی نبود

 

...

 

در زندگی وبلاگ هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میخراشد..این وبلاگ ها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عمومآ عادت دارند این وبلاگ های باور نکردنی را...

* همین جوری یهو یادم نیفتاد عمدی بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 14  توسط دستپاچه  | 
  

والله بابام جان دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ...پنداری ما آن پایین یک سوتی ضایعی داده بودیم.خدا خیرشان بده بچه ها را..خدا از اقایی(خانومی) کمشان نکنه.ما که خودمان نفهمیده بودیم..آمدند خصوصی و عمومی به ما گفتند خیط است.زود باش برو درستش کن.یک قشون آدم آمده بودند تذکر داده بودند.

ما که خودمان به چشم خودمان ندیدیم اما پنداری به جای غلت نوشته بودیم غلط..غلط نکنیم کار کار خودشان است.شما این انگلیسا را نمیشناشید.ما خودمان یک همشهری داشتیم....

 

*بابام جان عنوان وبلاگو که بخونید دیگه این سوتیا عادی میشه واستون

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 11  توسط دستپاچه  |