تبليغاتX
دستپاچه...!
 

گفتم یا شیخ! روز ابری هیچ اتول نمی یابم. دانی به کدام سرای اند؟

لَختی فکر بکرد و بگفت: همان سرای که روزها پشه ها روند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 15  توسط دستپاچه  | 
 

ــ آقای صالحی بی زحمت سریع یه آژانس برا من بگیرین برم هلدینگ..عجله ایه ها؟

۱۵ دقیقه بعد

: خانم دستپاچه بپر ماشین اومد

بدو بدو از پله ها میرم پایین..یه پراید هاچ بک تو حیاط رو به خیابون پارک کرده و آماده رفتنه..بی هوا درو باز میکنم تا نصفه میرم تو..هنوز نَشِسته چشمم میفته به بیرون حیاط..یه پژوئه اون ور وایساده..راننده اش دستشو گذاشته رو بوق و داره گیساشو میکَنه و دلقک بازی در میاره که بیا اینور بابا آژانس منم!

جت ثانیه می پرم بیرون..کله رو میبرم تو پنجره جلویی معذرت خواهی کنم..راننده هه گیج و ویج سرشو بر میگردونه ببینه چه خبره؟ ..

اُه بوی! یارو مدیر این شرکت بالاییه اس!

خیس عرق یه معذرت خواهی هوایی میکنم فلنگو میبندم..

تو آژانس تا خود مقصد سرمو کردم تو پنجره که راننده اشک های سرازیر از خنده مو نبینه..یه نیم نگا میندازم..راننده هه سرشو کرده تو شیشه که اشکای سرازیر از خنده شو نبینم!

تصور کن یارو صبح ها که میاد با کلی اِهِنّ و تُلُپ ماشینشو میچپونه تو حیاط، سوویچو با دو تا انگشت سبابه و شست (انگار موش گرفته) میده دست نگهبان که ماشینو براش پارک کنه..

حالا فک کن مث ملکه الیزابت ،عصا قورت داده ،چونه بالا با دو تا انگشت میزدم پشتش میگفتم حرکت کن آقا!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 16  توسط دستپاچه  | 
 

نشستیم تو اداره و از بیکاری همین جوری داریم ور ور حرف میزنیم..طبق معمول همیشه که اگه دستپاچه یه جایی باشه بحث به سینما ختم میشه (حتی اگه مورد بحث نیروگاه اتمی دارخوین باشه) حرف کم کم میکشه به "خیلی دور خیلی نزدیک"..

میگه: اون که اصن به نظر من یه جور مستند بود

می گم: مممممم..خب آره شاید یه جورایی

میگه: اوهوم..درباره نجوم..

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 17  توسط دستپاچه  |