مدینه

سه شنبه: "...مریضم..ولو شدم رو تخت...حالت تهوع دارم...اووووووووووووع!... sms فاطی میاد که هر که درین بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند...وسط عق زدن خنده م میگیره...دکتر...آمپول..عصر بالاخره میریم حرم...یه گریه غیر مترقبه!...آب زمزم...کماکان سرگیجه...شایدم گه گیجه...."

چهارشنبه:"...نماز خوندن اینجا فیلمیه..بس که بچه ها ونگ ونگ میکنن زنا مجبورن بچه بغل نماز بخونن...یه دستی بچه رو میگیرن میرن رکوع...این طوری که بچهه قمبلش هواس، کله ش پایین...بعد بچه ها یه صدا با هم شروع میکنن: عـــــــــــَــــر!..بعد که زاویه شون عمود بر زمین میشه ارکسترشون یه نموره افت میکنه..منتها سر سجده دیگه روی شجریانو کم میکنن...حق دارن بدبختا...همین جوری دلنگ دولونگ تو هوا آویزونن..."

پنجشنبه:"...رفتیم زیارت دوره..خواستم تو اتوبوس با آب معدنی وضو بگیرم زدم همشو ریختم کف ماشین یه کم روشنایی ش زیاد شه!...این روحانی کاروان فک کرده من و مهتا توریستی اومدیم اینجا خیلی دل خوشی ازمون نداره..حرف که میزنه یه طوری نگا میکنه انگار میخواد بگه هوی با شماهام

سر یه تپه وایسادیم...روحانی با دستش به سلسله جبال روبرو که از شرق تا غرب کشیده شده اشاره میکنه میگه اون یه دونه کوهی که اونجاس کوه احده! .. میگه به خاطر این به این جنگ میگن احد که کنار کوه احد واقع شده...بعد میپرسه مثلآ اگه یه جنگی کنار کوه دماوند بشه اسمشو چی میذارن؟...یه پیرمرده داد میزنه: احد...ملت با خنده میگن دماوند!..."

جمعه:"...امروز بقیع قیامت بود...ترک و عرب ریخته بودن...یکی ازین چفیه قرمزا دفعه پیش هم بهمون گیر داده بود (خانوم حیجاب شادور،حیجاب کامل،شادور )..باز همون یارو تو اون شلوغی تا ما رو دید با خنده گفت شادور،شادور...متلکش شده...یه چیز تو مایه های روزه هاتو بگیرم جیگر!...از بقیع که اومدیم بیرون نشستیم تو صحن حرم..خورشید در حال غروب،نسیم خنک،بال فرشته،گنبد خضراء...wow

نمیدونم چه صیغه ایه که هر وقت دم اذون میشه من و مهتا داریم از مسجد میایم بیرون..یعنی درست زمانی که ملت گوله کردن طرف حرم ما داریم در جهت مخالف از مسجد میزنیم بیرون..اونا ما رو چپ چپ نگا میکنن ما هم نیش باز تحویل میدیم و عرق شرم از رو پیشونی پاک میکنیم..جدآ بساطی شده ها؟ باید یه فکری به حالش بکنیم..."

شنبه: "...گشت و گذار و عکس...از پاساژ بیخ حرم یه دست پاسور هم خریدم...چسبید!... "

یکشنبه: "...عصر موندیم هتل به کارامون برسیم..سر شام هم کاروانیا گفتن حرم که بودن بارون گرفته...گفتیم اَه حیف شد ندیدیم...اومدیم تو اتاق دیدیم مامان اینا  sms  زدن "با بارون چه میکنید؟ما داریم از تو ماهواره میبینیم"..پریدیم دم پنجره دیدیم اَ اَ اَ اَ اَ عجب بارونیه...آی فازی داد..." (نکته ش این بود که بفهمید ما عرب ست رو میگیریم!)

دوشنبه: "... کن فیکونی کردیم دیدنی!..."

مکه

"...آقا ما تا مُحرم شدیم عین ۲۴ موردی که نباید انجام بدیم اومد جلو چشممون...از مسجد که اومدیم بیرون نمیدونم کودوم نامردی بود یه ادکلونی زده بود خفن،نفس عمیق کشیدم گفتم ایول مارکش چیه؟!...بعد اومدم مث آدمیزاد از پیاده رو رد شم صاف رفتم تو باغچه کل علف ملفا رو سرویس کردم..هتل که رسیدیم مهتا گفت مواظب باش تو آینه نگا نکنی، همین طوری که داشتم ابروهامو تو آینه مرتب میکردم گفتم اوکی حواسم هس!..."

آقا من از همین جا اعلام میکنم یکی از نعمت های مسلّمی که خدا به بنده هاش داده همانا "غر" زدنه..اون موقع که نذاشتن غر بزنی میفهمی چی میگم..خلاصه ش اینکه فک کنم یه گله گوسفند اومده پام..

جالبات:

۱. از تو تلوزیون که نگا میکنی کعبه به نظرت کوچیک میاد و حیاط بزرگ..اما وقتی اونجایی دقیقآ برعکسه..حتی وقتی خودم هم عکس گرفتم بازم کعبه تو عکس کوچیک شد..

۲. آب زمزم یه خاصیتی داره که اصلآ تشنگی رو برطرف نمیکنه..حتی تشنه تر هم میکنه..درست مث خود مکه..

۳.با همه بچه ها  ــ از هر نژادی ــ  میشه با کمی محبت و بازی و یه آبنبات دوست شد، ولی با ماماناشون نه!..

۴. قرار بود بمیرم..مُردم..واقعآ مردم..به محض لبیک گفتن...از احرام که درومدم زنده شدم.. اما این دفعه یه جور دیگه مردم..شعر نمیگما؟ واقعیه..خیلی مفصله شاید یه روز نوشتمش..

۵. گریه های اونجا حقیقتآ غیر ارادیه..نه نتیجه یه حس خاص معنویه نه حتی جوگرفتگی..یعنی خودت گریه نمیکنی..چشمات گریه میکنه..مربوط میشه به همون مورد ۴ که گفتم..

۶. ما وضو گرفتن سنی ها رو میدیدیم شاخ در می آوردیم اونا هم وضو گرفتن ما رو میدیدن شاخ در می آوردن..ایضآ تو نماز خوندن!

*عکسا رو میذارم واسه پست بعد

**ببخشید طولانی شد

***اونجا به طرز عجیبی یاد بچه های وبلاگی بودم...چه با اسم مستعار چه با اسم واقعی..فاطیما داری که؟!

****این پست رو ادیت نکردم..اگه چرت و پرتی چیزی توش نوشتم تذکر بدین درستش کنم!