یک دلیل قانع کننده برای سبز بودن

چراغ سبز شد یعنی حرکت کن برو جلو
اما وقتی قرمز شد یعنی بشین سر جات سماق بمک.

چراغ سبز شد یعنی حرکت کن برو جلو
اما وقتی قرمز شد یعنی بشین سر جات سماق بمک.
این هواپیمای ایر فرانس هست که گم شده؟
هیچ رقمه نمی تونم قبول کنم که ۱۰۸ روز دیگه ۶ تا از بازمانده هاش پیدا نشن..مخصوصآ که یه بچه هم تو هواپیما بوده..
یعنی الآن جسدشون هم پیدا شه میگم کار ویدموره
البته حدیث داریم که خدا آدم جوگیرو شفا بده
صلات ظهر خرداد دستپاچه و یه ایل آدم دیگه تو صف بیمه وایسادن.این بغل یه میز دراز هم هست که همه اینایی که تو صف وایسادن یه وری تکیه دادن بهش.
حالا تصور کن رو این میزه کم کم انگشت دست یه بابایی میاد جلو..بعد پشتش بازو و کتف و کله و کمر یارو پهن میشه رو میز و سینه خیز خودشو می کشه جلو و خوب که پخش شد، دستشو می کنه تو جاسوزنی و یه دونه سوزن ته گرد ور می داره می چپونه تو پک و پوزش و لای دندوناشو تمیز می کنه..
ینی صحنه ای بودا..
: دسپاچه؟
ــ بله؟
: میای سینما؟
ــ نه داریم حسابا رو میبندیم..
: دسپاچه ؟
ــ بله؟
: بریم انقلاب؟
ــ نه باید برم شرکت..
: دسپاچه؟
ــ بله؟
: قرار بود بیای خونمون
ــ ببین جیگر الآن ساعت ۸:۳۰ شبه من هنو شرکتم
: دسپاچه؟
ــ هان؟
: تولد خاله اس..
ــ برین شماها..حسابرسامون اومدن..
: دسپاچه؟
ــ ها؟
: آنفلانزا خوکی نگیری؟
ــ باش..خوابم میاد..
: دسپاچه؟
ــ هوم؟
:نمایشگاه کتاب شروع شده
ــ اوهوم..
: دسپاچه؟
ــ خررررررر پفففففففف
: می خوایم نهار بریم بیرون
ــ خررررررر پففففففف
: دسپاچه؟
ــ خررررررر پفففففف
: دسپاچه؟
طی یک سری تحقیقات روانشناسی کاشف به عمل آمده که ما برای خودمان یک پا مدیوم می باشیم.
فلذا
هرگونه تعظیم و تکریم و تحسین و غیره را در برابرمان پذیراییم.
"ای کسانی که سیر خورده اید ،
آدامس را برای شما آفریدیم ،
لکن کمتر پند میگیرید.
همانا شما رانده شدگانید..."
قانون پنجاه و دوم مورفی
همیشه بهترین زاویه عکاسی درست وسط خیابون ، همون جاییه که وانته داره با ۸۰ تا سرعت میاد که از روت رد بشه
قانون پنجاه و سوم مورفی
خالی شدن شارژ باطری دوربین شما نسبت مستقیم دارد با پدیدار شدن زیباترین غروب شش هزار سال گذشته
رییس بانک پاسارگاد گفته هر کی بتونه یکی از کارمندای ما رو عصبانی کنه یه سکه جایزه میگیره
*پسر(تشدید رو سین)! بیزینسه رو افتادیم..
گفتم یا شیخ! روز ابری هیچ اتول نمی یابم. دانی به کدام سرای اند؟
لَختی فکر بکرد و بگفت: همان سرای که روزها پشه ها روند...
ــ آقای صالحی بی زحمت سریع یه آژانس برا من بگیرین برم هلدینگ..عجله ایه ها؟
۱۵ دقیقه بعد
: خانم دستپاچه بپر ماشین اومد
بدو بدو از پله ها میرم پایین..یه پراید هاچ بک تو حیاط رو به خیابون پارک کرده و آماده رفتنه..بی هوا درو باز میکنم تا نصفه میرم تو..هنوز نَشِسته چشمم میفته به بیرون حیاط..یه پژوئه اون ور وایساده..راننده اش دستشو گذاشته رو بوق و داره گیساشو میکَنه و دلقک بازی در میاره که بیا اینور بابا آژانس منم!
جت ثانیه می پرم بیرون..کله رو میبرم تو پنجره جلویی معذرت خواهی کنم..راننده هه گیج و ویج سرشو بر میگردونه ببینه چه خبره؟ ..
اُه بوی! یارو مدیر این شرکت بالاییه اس!
خیس عرق یه معذرت خواهی هوایی میکنم فلنگو میبندم..
تو آژانس تا خود مقصد سرمو کردم تو پنجره که راننده اشک های سرازیر از خنده مو نبینه..یه نیم نگا میندازم..راننده هه سرشو کرده تو شیشه که اشکای سرازیر از خنده شو نبینم!
تصور کن یارو صبح ها که میاد با کلی اِهِنّ و تُلُپ ماشینشو میچپونه تو حیاط، سوویچو با دو تا انگشت سبابه و شست (انگار موش گرفته) میده دست نگهبان که ماشینو براش پارک کنه..
حالا فک کن مث ملکه الیزابت ،عصا قورت داده ،چونه بالا با دو تا انگشت میزدم پشتش میگفتم حرکت کن آقا!
نشستیم تو اداره و از بیکاری همین جوری داریم ور ور حرف میزنیم..طبق معمول همیشه که اگه دستپاچه یه جایی باشه بحث به سینما ختم میشه (حتی اگه مورد بحث نیروگاه اتمی دارخوین باشه) حرف کم کم میکشه به "خیلی دور خیلی نزدیک"..
میگه: اون که اصن به نظر من یه جور مستند بود
می گم: مممممم..خب آره شاید یه جورایی
میگه: اوهوم..درباره نجوم..
دوشنبه.روز.داخلی
دستپاچه پشت کامپیوتر نشسته و داره تو سایت "آدینه بوک" فیلمنامه سرچ میکنه...کمی بعد یه فیلمنامه از علیرضا طالب زاده پیدا میکنه و ارشمیدس وار هیجان زده میشه.."بازگشت" رو با ۴ تا فیلمنامه دیگه از بهرام بیضایی سفارش میده...
سه شنبه.روز.داخلی
دستپاچه پای کامپیوتره..چک میکنه ببینه سفارشش به کجا رسیده...وضعیت:در حال تهیه و ارسال..دستپاچه طاقت نداره..می خواد هر چه زودتر "بازگشت" برسه دستش..زیر لب یه غرغری با خودش میکنه..
چهارشنبه.روز.داخلی
دستپاچه محکم به پشتی صندلی تکیه میده : " اَه"..مانیتور نشون میده:وضعیت در حال تهیه و ارسال..
چهارشنبه.شب.داخلی
ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه شبه و اهل بیت خوابیدن..دستپاچه تازه چشماش گرم شده..تلفن زنگ میزنه.. غلتی میزنه اما بلند نمیشه..تلفن داره زنگ میزنه...تا بقیه کم کم از خواب پا شن ۲-۳ تا زنگ دیگه میخوره..دستپاچه بالش رو میذاره رو سرش و خودشو به خواب میزنه..مامان خودشو میرسونه به تلفن
مامان چی شد؟..کِی؟..خدا رحمتش کنه .. راحت شد
دستپاچه از اتاق میاد بیرون..
دستپاچه تموم کرد؟
مامان یه ربع پیش تو بیمارستان
دستپاچه میدونستم.. تلفنای ۱۱ شب یا اشتباهه یا خبر بد
کمی بعد...
دستپاچه زیر پتو بی صدا گریه میکنه..اشک ها گوله گوله پایین میان..بلند میشه تو تختش میشینه..دوباره دراز میکشه..یه بند فاتحه میکنه
صدای دستپاچه فقط یه ربع؟ یعنی تا یه ربع پیش مث من جسم داشتی و الآن فقط روحی؟
کجایی؟ چی داری میبینی؟ سخت بود جدا شدنت؟..چرا انقدر ناراحتم؟ من
که انتظارشو داشتم.."مرگ" چیز عجیبیه..خیلی..
پنج شنبه.روز.داخلی
دستپاچه(رو به اهل بیت) ایها الناس حواستون باشه این یه ساعتی که من نیستم اگه پست اومد
ردش نکنین بره ها؟ کتابا مال منه..هرچند خیلی بعیده بیاد
یک ساعت بعد
دستپاچه بر میگرده میبینه کتابا رو میزه..چشماش اندازه نعلبکی میشه میپره بسته رو باز میکنه..هنوز اثرات حال گرفتگی دیشب تو چهره شه.."بازگشت" رو باز میکنه و از اون وسط مسطا چند تا سکانسشو میخونه..هرچی بیشتر می خونه تعجبش بیشتر میشه..
دستپاچه باورت میشه؟..فیلمنامه اش درباره یه آدمیه که مُرده و روحش تو برزخه..فک
کن..یعنی قشنگ همین امروز باید دستم می رسید..
همشیره چه اتفاق جالبی!
دستپاچه یه نگا به بسته میندازه..خشکش میزنه..اسم کتاب رو میز هست "اتفاق خودش نمی افته"
"پَق..!"
: اِ؟ برقا رفت که
"صدای خش خش..."
ـ ووووی..ببین میگم روح نیاد یه وقت؟
:برو بابا ، روح باشه آدم زنده نباشه
در بحر تفکر فرو رفتم
پام گیر کرد به این جلبکا
ا
ک
س
ی
ژ
ن
و این کامپیوتر من بود* تنها در آستانه فصلی سرد ...
و (با تلاش مضاعف دستپاچه) پاوری سوخته
=================
*بود ، دیگه نیست
روز/داخلی/زندان
مادر گوشی به دست از پشت شیشه به پسرش نگاه میکنه و گوله گوله اشک میریزه..پسر معذب و ناراحته و کمی اشک میریزه
پسر: به خدا نمیخواستم اینجوری بشه
مادر: میدونم پسرم..نگران نباش بابات کاراتو درست میکنه
پسر (منقلب) : چه جوری آخه هان؟..می خواد اون یارو مقتوله رو زنده کنه؟
مادر : تو خودتو ناراحت نکن عزیزم..حالا یه کاریش میکنیم..حدس بزن کی اومده دیدنت؟
پسر: ممم..تو جیب جا میشه؟
مادر( چشم غره میره): نه
پسر: مایه داره؟
مادر: میتونه اونم باشه
پسر: دختره؟
مادر (با هیجان): آفرین داری نزدیک میشی
پسر: نمیدونم خودت بگو
مریم وارد کادر میشه و روبروی پسر میشینه..
پسر( یهو آنتن میده میزنه زیر گریه) : مریم به خدا من نمیخواستم اینجوری بشه
مریم: میدونم..نگران نباش بابات کاراتو درست میکنه
پسر (منقلب) : چه جوری آخه هان؟..می خواد اون یارو مقتوله رو زنده کنه؟
.
.
.
روضه خونه بلندگو رو گرفته دستش داره ضجه میزنه: " آی ماااااادر ماددددددددددددر...چه عمر کوتاهی..هنوز دنیا رو ندیده بودی"
ملت سرها رو از رو قرآن بلند میکنن زیرزیرکی یه نگاهی به هم میندازن و بعد دوباره شروع میکنن قرآن خوندن.
*مرحومه ۹۸ سال رو شیرین داشت.
نشسته بودم تو اداره داشتم واسه خودم کتاب میخوندم، زمان و مکانم گم کرده بودم. یهو دیدم صدای شستن استکان نلبکی از تو آبدارخونه میاد.نزدیک بود پا شم برم بگم بذا من میشورم!
یعنی قشنگ داشتم پا میشدما؟!
****
این پست expired می باشد.
اون غضنفره بود؟
تولدشه امروز..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

تو روایت هست که چند سال پیشا یه بچه ای به دنیا اومد که تا یه کم بزرگ شد و تونست فرق قرص رو از اسمارتیز تشخیص بده عشق سینما شد و هر روز به یکی آویزون می شد که ببرتش سینما..
چند سال همین جوری گذشت تا بالاخره این بچه فهمید به جز بازیگرا عوامل پشت صحنه احتمالآ به یه دردی می خورن وگرنه بیکار که نیستن وایسن اونجا پای همدیگه رو لقد کنن..این جوری بود که کم کم سینما رو شناخت و بعدِ یه مدت عشق فیلم بودن کارش کشید به نقد فیلم و نظر کارشناسی و اینا..البته تو آینه واسه خودش..
اون وقتا مینشست با در و دیوار شرط می بست که مثلآ امسال میترا حجار سیمرغه رو میگیره..بعدش هم مریلا زارعی و همین جور تو بی کانتینیو..بعد شرطش هم این بود که "من اسممو عوض میکنم اگه جایزه رو فلانی نگیره"..
تو گیر و دار حراج کردن اسمش بود که امسال "دیوار" رو تو جشنواره دید و انقدر از بازی گلشیفته کیف کرد که با بغل دستیش شرط بست جایزه رو حتمآ گلشیفته برده..حیف که بغل دستیش دیوار نبود..
*
*
*
آره دیگه آدم میشینه فک میکنه خاطره هاش میاد جلو چشمش..
من دیگه کم کم برم..مامانم داره داد میزنه: "غضنفــــــــــر بیا نهار آماده اس"
ــ چشام بستعس!*
**************
* هموطن سریال ببین!
آقا این قضیه ژن و ارث و اینا که میگن خیلی هم بی ربط نیستا؟ (صرف نظر از مورد آی کیو)
مثلآ من تا حالا فک میکردم رکورد سوتی و تو در و دیوار خوردن مال خودمه..البته یه چند روزیه از توهم اومدم بیرون..یعنی اگه من بشینم تا اخر عمرم روش های جدید سوتی دادن رو اختراع کنم هنوز ۲۰ سال از اهل بیتم عقبم.
بزرگترین تلاش من برای ایجاد یه فضای کمیک مال ۷ـ۶ سالگیم بود که با نگین مسابقه دو گذاشته بودم..خط پایان در خروجی ساختمون بود..یک دو سه شروع کردیم به دو...بدو...بدو...بدو...بدو...باریکلا...تو میتونی...چیزی نمونده...یالا...
و لحظاتی بعد نگین از در رد شد و من مث مگس پخش شدم رو لنگه بسته در شیشه ای.
**
البته این آخرین تلاشم نبود..یه بارم تو راه مدرسه پاشنه کفشم در رفت رفتم هوا بعد مث توپ پینگ پنگ بنگ بنگ خوردم زمین..نکته اینجا بود که سراشیبی بود یه ۲ متری هم با نشیمنگاه سر خوردم تا رسیدم دم خونه مریم اینا..فک کن..جلو اون همه مغازه دار..
**
با وجود این من هنوز نتونستم به رکورد افسانه ای خونوادم برسم.
مثلا پدربزرگم مآمور فرودگاه رو گیر میاره کلی گرد و خاک میکنه که وقتی جا واسه راه رفتن نیست برای چی ماشینا بیان تا دم پله ها پارک کنن آخه؟
چند دیقه بعد که مآموره متنبه شده میاد جلو یه ماشین تازه از راه رسیده رو بگیره. پدربزرگم همین جور بی محل یه نگا میندازه ، یهو هول میکنه میپره جلو : " اِه! اقا ول کن پسر خودمه "
**
تازه اون جوکه که یارو میره تو لاین مخالف میگه یکی که نیست هزار تاس واسه شماها جوکه واسه ما خاطره س..همین مامان خودم بوده..با ۶۰ تا سرعت!
**
بعد تازه ماجرای اینکه ما یه سال منتظر کارت ملی هامون مونده بودیم این بود که بابام مدارکو به جای صندوق پست انداخته بود تو پست برق..یه سال گذشت تا اعتراف کرد..
**
اینه که میگم قضیه ژن و اینا خیلی هم بی ربط نیست..
یاستین گوردر یه جمله باحالی داره که هم تو "راز فال ورق" آورده هم تو " دنیای سوفی"..یه چیزی تو این مایه ها که:
اگه مغز آدم انقدر ساده بود که میتونست کشفش کنه حتمآ انقدر احمق بود که هیچ وقت نمیتونست کشفش کنه...مث یه کرم خاکی که هیچ وقت نمیتونه بفهمه مغزش چه جوری کار میکنه
*همین جور یهو یادم افتاد عمدی نبود
...
در زندگی وبلاگ هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میخراشد..این وبلاگ ها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عمومآ عادت دارند این وبلاگ های باور نکردنی را...
* همین جوری یهو یادم نیفتاد عمدی بود
والله بابام جان دروغ چرا ؟ تا قبر آ آ آ آ...پنداری ما آن پایین یک سوتی ضایعی داده بودیم.خدا خیرشان بده بچه ها را..خدا از اقایی(خانومی) کمشان نکنه.ما که خودمان نفهمیده بودیم..آمدند خصوصی و عمومی به ما گفتند خیط است.زود باش برو درستش کن.یک قشون آدم آمده بودند تذکر داده بودند.
ما که خودمان به چشم خودمان ندیدیم اما پنداری به جای غلت نوشته بودیم غلط..غلط نکنیم کار کار خودشان است.شما این انگلیسا را نمیشناشید.ما خودمان یک همشهری داشتیم....
*بابام جان عنوان وبلاگو که بخونید دیگه این سوتیا عادی میشه واستون
خوب نیست
زشته آدم واسه یه بازیگر گریه کنه..اصن چه معنی داره؟
..
دیشب شب اول قبرش بود..همش داشتم تصور میکردم با همون قدم زدن ها و موهای لخت و "شین" گفتن تیزش جلو نکیر و منکر وایساده داره جواب میده..
از هامون که میپرسن شروع میکنه تند تند قدم زدن و انگشتای جفت دستاشو به نوبت فرو میکنه تو موهاش
از داداش اسد پری که میپرسن آروم میشه، یه لبخند میزنه که دندوناش پیدا میشه و مث همیشه که لبخند می زد بازم چشماش برق میزنه.بعد یه طوری صدای دو رگه شو میاره پایین که نکیر و منکر هم کلمه های آخر جمله رو نمیشنون
از عمو رحیم اتوبوس شب که میپرسن آروم بغض میکنه
اما همش ایستاده..حتی نکیر و منکر هم دوسش دارن..بی خیال بقیه سوالا میشن و ردش میکنن ( به قول خلیلی از روی پل نری میفتی..میگم هوایی ببرند و مفتی)
..
دو شب قبلش خواب دیدم آگهی ترحیم داریوش مهرجویی رو زدن تو روزنامه.
پرسیدم تعبیرش چیه؟
گفتن حالش خوب نیست
گفتم نمیمیره که؟
گفتن نه ولی حالش خوب نیست
ــ حال منم خوب نیست
...
سه روز و سه شب مث یه صاحب عزا گریه کردم..تو حموم..زیر پتو..جلو مانیتور موقع دیدن "بانو"..همش یواشکی
آخه خوب نیست
زشته آدم واسه یه بازیگر گریه کنه..اصن چه معنی داره؟
*دیشب هرموقع غلت میزدم و یه کم چشام باز میشد میدیدم دارم فاتحه میخونم
.
.
.
در اثر فعال شدن آتشفشان لطف رییس جمهور و انتقال دفاتر به محل احداث کارخانه تا اطلاع ثانوی
بــــــــــــــــــــــــــرف پاروووووو میکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم...
چاااااه تخلیه میکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم...
پیرزن خفه میکنیــــــــــــــــــــــــــــم...
دقت کنید ملودی خراب نشه: لاااای ، لای لای ، لا لا لای
..
آقا ما دو هفته پیش کله رو انداختیم رفتیم انقلاب ۳۰۰۰۰ تومن(۴ تا صفر) دادیم هر چی کتاب بود بار زدیم اومدیم..
الآن مث بچه گربه ای که جلوش یه سفره چرب و چیلی پهنه از هول خودمون به هر کدوم از کتابا یه نوک میزنیم (تو ولایت ما گربه ها نوک میزنن شما راحت باش)
چار پنج تا کتاب دیگه تو لیست خریده..روز پدر هم که پیتیکو پیتیکو داره از راه میرسه...
..
مایه تیله تعطیله
..
میگم اگه این پولایی رو که دادم بابت هوو و معادله و اسپاگتی در ۸ دقیقه و ...(روم به دیوار) جمع میکردم سر سال میتونستم یه بی ام و بخرما؟...دروغ چرا جا سوویچی شو
این سوپری دم اداره ازینا بهتر نداشت
..
هی ی ی ی ی ی ی ی ی .. دو هفته پیش کجا بودید ببینید دستپاچه راه که میرفت همین جوری اسکناس از تو جیباش میریخت زمین .. هی ی ی ی ی ی .. (تو ولایت ما توهم عادیه شما راحت باش)
..
همین پریشب که اوضاع خوب بود داشتم به فاطی و صابی و سُمی میگفتم من تریپم هرچه پیش آید خوش آیده.. دفتر تعطیل شه عین خیالمم نیس
خدایا من که گفته بودم زبونم هیچ ارتباطی به مغزم نداره
خب غلط کردم گفتم...
..
دنبال یه آهنگ خوب میگردم بذارم اینجا..دوست عزیز مخالفت شما هیچ اثری در اراده آهنین دستپاچه ندارد.
منتها دو تا مشکل کوچیک داریم (مخالفاش هورا بکشن) فعلآ نه آهنگه رو داریم نه یه سایت واسه آپلود
..
*حلول ام بی سی پرشیا را به عموم علافان پارسی زبان تبریک و تهنیت عرض میکنیم.وی وااااااا
جهان هولوگرافک رو میبندم سرمو میذارم رو میز...
پس درست فک میکردم ماهایی که تو این دنیا زندگی میکنیم یه سایه ای داریم تو یه دنیای دیگه... درست مث خودمون...یعنی آدم واقعیه همون سایه اس و تجسم اعمال اون سایه هه میشیم ما... هوم! ذوق میکنم میبینم دنیایی که قبلآ با حسم بهش رسیده بودم حالا <بوهم > داره با فیزیک کوانتوم ثابتش میکنه..این یعنی احساس چند هزار سال جلوتر از علم و عقله...
از مکه که اومده بودم هر کی میگفت چطور بود میگفتم مث آلیس در سرزمین عجایب...همه چی زنده س...سنگ کعبه...پنکه ها...باد...اشک چشم
بوهم میگه "چیزی که این جهان جدید را فریبنده می ساخت این بود که همه چیزش برخلاف عقل سلیم مینمود.بیشتر شبیه سرزمینی سحرآمیز بود تا ادامه جهان طبیعی.نوعی قلمروی آلیس در سرزمین عجایبی که در آن نیروهای رازآمیز به مثابه چیزهای عادی قلمداد شده و هر امر منطقی را وارونه کرده بودند."
میگه تمام این دنیا یه هولوگرام بزرگه که ما هم جزئی از اون هستیم..یعنی تصویر واقعی ما باید چیز دیگه ای باشه
...
با همه اینا بوهم یه چیزای دیگه هم میگه که معنی اش اینه که دنیا خیلی خیلی شلوغ تر و بزرگ تر و پیچیده تر از اونیه که تو ذهن کوچیک دستپاچه جا بشه
تا وقتی دنیا کوچیک و ساده و خلوت بود ، خدا هم هم قد دستپاچه بود..ولی حالا خدا خیلی خیلی بزرگ و پیچیده ست و سرش شلوغه..واسه خدا من الآن کجای دنیام؟
پوووف...از همین ِ فلسفه بدم میاد..آخرش همیشه به این ختم میشه که من واقعآ کجای دنیام؟
اما ازعرفان خوشم میاد چون همیشه به این ختم میشه که فقط منم و خدا..یه جای خلوت و نمیدونم چرا تاریک..بعد تا صبح میشینیم با هم حرف میزنیم..این خلوتی اش کیف داره
..
سرمو از رو میز بلند میکنم ..میگم خدایا گیج شدم..چرا یهو رفتی اون بالا انقدر دور شدی؟جدی چطوری دنیای به این پیچیدگی رو آفریدی؟جهان زیراتمی..نظم مستتر و نا مستتر..
دست هولوگرافیکشو میاره پایینو خرت و پرتا رو میزنه کنار..میشینم کف دستش و با هم میریم بالا...یه جای خلوت و نمیدونم چرا تاریک..
با لبخند میگه: بی خیال! اون قسمتش مربوط به منه..از خودت بگو
********
محتویات مغز من الآن یه چیزی در این حده
دیدید آپدیت گشت؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هو هو هو هو![]()
این مکان به زودی آپ دیت میگردد...حالا میبینید