شاهزاده عاشق همه مآمورا و نگهبانا رو صدا زد و یه لنگه کفش ظریف داد دستشون و گفت تا صاحب

این کفش رو پیدا نکردین بر نمیگردین... بعد با قیافه ای محزون در حالیکه به دخترک زیبا فکر می کرد زیر

لب گفت تا اونو پیدا نکردین بر نگردین

فردا صبح شاهزاده از خواب پا شد، چشماشو به هم مالید ، خمیازه ای کشید و به سمت پنجره رفت و

دید یه لشگر دختر خوشگل تو باغ منتظر وایسادن...از وزیر پرسید اینجا چه خبره؟...وزیر گفت:

قربان سایز پای همشون ۳۷ بود!